یك واقعه سیاسی از دیدگاه اقتصادی
در یكی از مجله ها جدول مقایسه یی GDP كشور های جهان در سال های 1998 و 2001 را دیدم (Click Here). متغیر كلان اقتصادی تولید ناخالص داخلی (Gross Domestic Product) را در سایت بانك جهانی می توانید پیدا كنید.
جدول شماره ی یك نشان می دهد كه كل تولید ناخالص داخلی جهان در سال 1998 (سه سال قبل از واقعه یازده سپتامبر) حدود 12(28.4X(10 دلار بود. این رقم در پایان سال واقعه (2001) به حدود 12(31.1X(10 دلار رسید. از 2.9X(10)12 دلار افزایش كل تولید ناخالص داخلی جهان، سهــم ایالات مـتـحــده (در میان 190 كشور) به صورت مـطــلــق 2.6X(10)12 دلار بوده است. و سهم سایر كشور ها در مجموع سیصد میلیارد دلار بوده است. از كشور های تشكیل دهنده ی گروه معروف به G7 به غیر از انگلستان، بقیه پنج كشور دیگر بازنده ی این روند و تغییر ساختاری اقتصادی جهان بوده اند.
این كه متهم ردیف اول واقعه ی 11 سپتامبر چه سازمان یا گروهی بود، مهم نیست. نكته ای كه باید به آن توجه كرد این است كه چگونه كشوری چون امریكا می تواند 32.5 درصد كل تولید ناخالص داخلی جهان را تولید كند؟ یعنی چگونه چهار درصد كل جمعیت جهان، حدود 3/1 (یك سوم) كل قدرت اقتصادی جهان را تولید می كند؟
عده ای می گویند امریكا با سیاست های اقتصادی و با دست های مریی و نامریی، كمابیش كل اقتصاد جهان را با توجه به منافع سرمایه داران خود، تغییر می دهد، و با مقداری توزیع از منافع به دست آمده ی سرمایه داران بین اقشار متوسط آن ها را در مقابل استثمار دیگر ملل جهان و استثمار كلیه ی كشور های جهان ساكت نگه می دارد. و عده ای این توضیح را ساده كردن یك ساختار اقتصادی پیچیده می دانند. عده ای دیگر دلیل اینكه چهار درصد جمعیت جهان قادر بوده اند كه 32.5 درصد GDP جهان را تولید كنند، مربوط به نهاد های ساسی، فرهنگی و اجتماعی آن كشور می دانند. به عقیده آن ها، این نهاد های دمكراتیك در جامعه ی امریكا است كه زنجیرها را از دست و پای نیروهای مولد به میزانی باز كرده كه نتیجه ی آن ارقام باور نكردنی شده است.
آقای رحیم رحیم زاده اسكویی در این باره این سووال را مطرح می كند كه آیا نهاد های دمكراتیكی كه در امریكا به وجود آمده اند، نتیجه ی ‹عقلایی شدن› نظام سرمایه داری است؟ آیا دمكراسی جزو ذات نظام سرمایه داری است؟ آیا مبارزه های مستمر و نهادینه شده ی سوسیالیست های جهان است كه نظام سرمایه داری را ‹عقلایی› كرده است؟ چرا كه به عقیده ایشان، زمانی كه سطح این مبارزه ها (به هر دلیلی) كاهش پیدا می كند، نظام سرمایه داری، دندان های خود را به اقشار زحمت كش (به ویژه طبقه كارگر) نشان می دهد. بدین ترتیب افزایش قدرت اقتصادی یك كشور رابطه ی مستقیم با مبارزه های نهادینه شده ی سوسیالیست های یك جامعه دارد. به عقیده ایشان، سركوب این مبارزه ها و از بین بردن این نهاد ها نتیجه ی مستقیم اقتصادی دارد: كاهش قدرت اقتصادی.
مورسو روکانتن
زیر نویس :
- به نظر شما آیا باید مردم یك كشور، فریاد به زنند كه چرا سرمایه داران یك كشور در چارچوب نظام سرمایه داری، ملل دیگر را استثمار (فقیر و فقیرتر) می كنند، تا بخشی از ملت كشور شان مرفه تر زندگی كند؟
